تبليغاتX
دیار رویا
Dare to dream

  از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و مرتب از این ور اتاق به آن ور اتاق می رفت. اتاق کوچک و پر نوری بهش داده بودند. یکی از دوست هایش آمد و هنگامی که او را در این حالت دید گفت: "هان چته؟ خیلی خوشحالی! خبری شده؟" برگشت و به دوستش نگاه کرد و گفت: "آره، ملاقاتی دارم" دوستش با تعجب پرسید: "باز هم ملاقاتی؟! نکنه دوباره دخترته؟!..." در حالی که لبخندی روی لبش بود جواب داد: "آره، دوباره می خوام برم دخترم رو ببینم" دوستش گفت: "عجیبه؟ این جا به تازه وارد ها این قدر اجازه ملاقات نمی دن. نمی دانم چطور اجازه می دن دخترت این قدر بیاد ملاقاتت" لحظه ای خنده از روی لبهایش محو شد و رفت توی فکر با صدای آهسته و غمگین گفت: "آخه دخترم خیلی به من وابسته است، خیلی بی تابی می کنه، طاقت نداره، واسه همینه می گذارن بیاد ملاقات" دوستش سرش را پائین انداخت و گفت: خوش به حالت، ما که دیگه کسی رو نداریم که بخواد بیاد ملاقاتمون" بعد نگاهی به سر و وضع او انداخت و گفت: پس این لباس های خاکی و کثیف رو دربیار، چند تا لباس نو و تمیز بپوش جلوی دخترت خوب نیست، بگذار خیالش راحت باشه... راستی بهش چیزی نگیا ... اینا حواسشون خیلی جمعه تمام حرفا رو گوش می دن" در حالی که داشت لباس عوض می کرد همانطور که مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود گفت: "حواسم هست... دیگه می دونم چی بگم، چی نگم خیالت راحت" دوستش با حالتی ناصحانه گفت: خلاصه کاری نکنی که برات بد بشه" در همین لحظه مامور جوانی که لباس سفید بر تن داشت پشت در ظاهر شد. فهمید که وقت ملاقات رسیده از دوستش خداحافظی کرد و هنگام رفتن چند تا خرما که روی میز مانده بود را گذاشت توی جیبش و به همراه مامور به راه افتاد.

  وارد محوطه که شدند زیر چند تا درخت را برای ملاقات انتخاب کرد و همان جا منتظر ماند تا دخترش بیاید. چند لحظه بعد دخترش را در حالی که پشت سرش مامور سفید پوشی به آرامی می آمد، آوردند. دخترش حسابی لاغر و نحیف شده بود. موهایش آشفته و پریشان بود. چشم هایش خسته و گود رفته بود. جلوتر که آمد سلام کرد. پدرش با لبخند جوابش را داد: "سلام دخترم چطوری عزیزم خوبی؟" دختر که با دیدن پدرش لبخندی بر روی لبهایش نشسته بود گفت: "بابا خیلی دلم برات تنگ شده... دلم می خواد زودتر همه چی تموم شه" پدرش گفت: "قربون دلم دخترم برم... عزیزم نگران نباش من اینجا جام خوبه، یکی از دوستهای قدیمی ام رو پیدا کردم همش با اونم اینجا خیلی بهمون می رسن... تو هم اینقدر بی تابی نکن... تو باید مواظب برادر و خواهر کوچکترت باشی. الآن مامانت دست تنهاست. اینقدر خودتو اذیت نکن". دخترش در حالی که بغض توی گلویش بود گفت: "آخه من تو رو می خوام، دوست دارم که پیشم باشی ... چرا...؟!" باباش اجازه نداد تا حرفش تمام شود، دستی روی سرش کشید و گفت: "نگران نباش دختر گلم همه چیز درست می شه نگران نباش". یکی از مامورها اشاره که وقت ملاقات تمام شده. دست کرد توی جیبش خرما ها را در آورد و توی دست دخترش گذاشت و گفت: دخترم داری می ری اینها رو بده به مامانت بهش بگو نگران نباشه" بعد خداحافظی کردند و دختر از همان راهی که آمده بود به همراه مامور رفت.

  مادر روی صندلی کنار تخت نشسته بود. وقتی چشم هایش را باز کرد نگاهش به چشم های قرمز و باد کرده مادرش افتاد. اتاق تاریک بود و از بیرون سر و صدا می آمد. از میان صدای همهمه جمعیت بیرون اتاق صدای قرآن به گوش می رسید. مادر در حالی که داشت با گوشه روسری مشکی اش اشکهایش را پاک می کرد با صدایی لرزان به دخترش گفت: باز هم خواب بابا خدا بیامرزت رو دیدی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:59  توسط محمد | 

کلید را انداخت توی در آپارتمان و بادست دیگرش دستگیرۀ در را به سمت خودش کشید تا وقتی کلید را می چرخاند قفل صدا نکند. در را به آرامی باز کرد. پشت در کفشهایش را در آورد و دستش گرفت تا روی پارکت ها صدا نکند. آرام آرام وارد آپارتمان شد، کفشهایش را توی کشوی دوم جا کفشی گذاشت چون کشوی اول لولایش صدا می داد. چتر و پالتواش را به چوب لباسی آویزان کرد.

درِ آشپزخانه دقیقاً روبروی در ورودی بود. پاورچین پاورچین به سمت آشپزخانه رفت. توی آشپزخانه  سرک کشید ولی نرگس آنجا نبود. در همین لحظه صدای نرگس را شنید که با لحنی کاملا یک نواخت از توی هال گفت:« من تو هالم. بیا بیرون دیدم اومدی» از پشت میز اٌپن توی هال را نگاه کرد. همسرش روی کاناپه نشسته و پاهایش را توی سینه محکم با دست بغل کرده بود. چانه اش را روی زانوهایش گذاشته بود و به صفحه تلویزیون خاموش نگاه می کرد.

با لبخندی رو به همسرش گفت:« من نمی دونم تو فرشته­ ای، جنی، علم غیب داری. یه بار نشد ما تو رو غافل گیر کنیم. معلوم نیست از کجا می فهمی. حداقل وقتی می فهمی دیگه به روی خودت نیار» نرگس چیزی نگفت و فقط لبخندی تحویل او داد. از آشپز خانه بیرون آمد و کنار همسرش روی کاناپه نشست. امشب نرگس مثل همیشه نبود. این را می شد از توی چشمهایش فهمید. خواست چیزی بگوید ولی لحظه­ای مکث کرد و بعد در کیفش را باز کرد و از توی آن کتاب « شاخه گلی برای امیلی» را در آورد و جلوی صورت نرگس گرفت. نرگس حالت چهره­اش عوض شد و برقی توی چشمهایش نشست. کتاب را از دست علی گرفت و شروع کرد به ورق زدن آن. همین طور که داشت صفحه­های اول کتاب را نگاه می کرد گفت:« دستت درد نکنه علی اینو از کجا گیر آوردی من تمام کتاب فروشی­های این شهر رو گشتم ولی نتونستم پیدا کنم». علی با حالتی غرور آمیز گفت:« خوب دیگه ما اینیم... اون کتاب فروشی کنار ترمینال بود... اون هفته گفت داره میره تهران کتاب بیاره منم بهش سفارش دادم اینو برام بیاره» همسرش هنوز مات و مبهوت کتاب بود. به او نزدیک شد و آهسته پرسید:« نرگس چیزیته؟... اتفاقی افتاده؟... سر حال نیستی» نرگس کتاب را بست و برگشت توی چشم های علی نگاه کرد. بعد از کمی مکث گفت:« چیزیم نیست... یه کم دلم گرفته و کسلم. به خاطرآب و هوای این شهره... دیگه از اینجا خسته شدم. همش بارون و ابر. آسمون اینجا همیشه خاکستریه ... امروز داشتم حساب می کردم الان دقیقاً هشت روزه که رنگ آسمون و خورشید رو ندیدم. هیچ وقت فکر نمی کردم از شمال خسته بشم. بچه که بودم آرزوم بود که بیام شمال زندگی کنم.» علی گفت:« آره منم خسته شدم. اگه بشه آخر هفته مرخصی می گیرم بریم کیش. این موقع سال هوای اونجا خیلی خوبه مثل بهار می مونه» بعد به کاناپه تکیه داد و سرش را روی آن گذاشت و به طاق خیره شد و ادامه داد:« ولی هر چی باشه این شهر از تهران بهتره. حداقل اینجا کسی کاری به کارمون نداره. اینجا دیگه هیچ کس ما رو نمی شناسه. فقط منم و تو. کسی نیست که بخواد ما رو از هم جدا کنه و نذاره با هم باشیم. از وقتی از تهران فرار کردیم و اومدیم اینجا...» نرگس فهمید که می خواهد دوباره داستان فرار کردن از تهران و ترک کردن خانواده­اش را تعریف کند. همیشه خودش را به خاطر این مسئله مقصر می دانست. بنابر این سعی کرد تا سریع حرف را عوض کند. گفت:« عل شام می خوری برات بیارم؟» علی جواب داد:« نه امشب سیرم بیرون یه چیزی خوردم» نرگس که منتظر شیندین همین بود گفت:« پس اگه چیزی نمی خوای من برم بخوابم سرم خیلی درد می کنه» علی کنترل تلویزیون را برداشت و گفت:« نه عزیزم چیزی نمی خوام تو برو بخواب. منم یه کم می شینم پا تلویزیون بعد میام می خوابم» همسرش شب بخیر گفت و رفت توی اتاق خواب که بخوابد.

تلویزیون را روشن کرد و از این کانال به آن کانال زد ولی مثل همیشه چیزی نداشت. چشم هایش سنگین شد. تلویزیون را خاموش کرد و رفت توی اتاق خواب. وارد اتاق خواب که شد نرگس را دید که غرق خواب بود. کنار تخت دو زانو روی زمین نشست. به صورت او خیره شد. توی خواب خیلی معصوم بود و زیباتر از همیشه به نظر می رسید. مثل بچه ها خوابیده بود. قفسه سینه­اش مثل گنجشک بالا و پایین می رفت. دستش را تو دستش گرفت و آن را بوسید. مست عطر خوشش بود که ناگهان صدای زنگ در آپارتمان بلند شد.

با عجله به سمت در رفت. از توی چشمی بیرون را نگاه کرد. آن چه را که می دید باور نمی­کرد. مادر و برادرش پشت در بودند. جا خورد و ترس به جانش افتاد. زانوهایش سست شد. به در تکیه داد. گیج شده بود نمی دانست چه کار باید بکند. اصلاً آنها از کجا نشانی او را پیدا کرده بودند. نمی دانست باید در را باز کند یا نه. آنها هم مرتب زنگ می زدند. آخر کلافه شد و در را باز کرد. وقتی مادرش او را دید محکم بغلش کرد و مثل بچه­ها زد زیر گریه. مرتب خدا را شکر می کرد و صورت و پیشانی پسرش را می بوسید. او که جا خورده بود، خودش را تسلیم آغوش مادر کرد. نگاهش به برادرش افتاد و با سر سلام کرد.مادرش سر تا پای او را بر انداز می کرد و زیر لب دعا می خواند. از جلوی در کنار رفت و با دست تعارف کرد که بیایند داخل.

چند دقیقه بود که تو هال روبروی هم نشسته بودند و چیزی نمی گفتند. از نگاه مادر و برادرش فراری بود. مادرش به او چشم دوخته بود و اشک می ریخت. هیچ کدام نمی دانستند چه باید بگویند. تا بالاخره مادر سکوت را شکست و گفت:« از خوشحالی زبونم بند اومده... نمی دونی چقدر خوشحالم می بینمت علی... چقدر منتظر این لحظه بودم. از روزی که رفتی خواب و خوراک ندارم. آقا جونت هنوز پیراهن مشکی رو در نیاورده. روزا تو سرما و گرما میشینه تو ایوون و به در چشم می دوزه و منتظر تا تو برگردی. آخه چرا یه دفه ول کردی و رفتی نگفتی ما از نگرانی دق می کنیم.» داداش رضا حرف را عوض کرد و گفت:« اینا مهم نیست گذشته ها گذشته مهم اینه که علی صحیح و سالمه مامان...» رو به علی کرد و گفت:« چند روز پیش یه چک داشتم که مال اینجا بود برا همین اومدم شمال. تو بانک اسم تو رو تو لیست کارمندا دیدم با هزار بدبختی آدرستو از همکارت گرفتم و رفتم تهرون مامان رو برداشتم و اومدیم اینجا» علی سعی کرد موضوع را عوض کند، می خواست به طریقی از این وضع فرار کند گفت: « من برم چند تا چایی بریزم بیام» خواست که بلند شود مادرش دستش را گرفت و گفت:« چایی نمی خوام وقت برا چایی خوردن زیاده بشین می خوام نگاهت کنم» برادرش ادامه داد:« علی پاشو کاراتو بکن تا بریم تهران همه اونجا منتظرت هستن» علی گفت:« بیام تهران؟!!... بیام اونجا چی کار کنم؟!!... اگه می خواستم بیام تهران که نمی اومدم اینجا» داداش رضا گفت:« باشه طوری نیست چند روز بیا بعد دوباره برگرد همه دلشون برا تو تنگ شده نمی دونی چقدر خوش حال شدند وقتی فهمیدند که تو رو پیدا کردیم » جواب داد:« اگه من بیام نرگس رو چی کار کنم نمی تونم اینجا تنهاش بذارم» رنگ از روی مادر پرید و اشک توی چشمهایش حلقه زد. با حالتی نگران برگشت و توی چشمهای پسر بزرگترش رضا نگاه کرد. رضا با تعجب و شک پرسید:         « نرگس؟!!... نرگس کیه؟» علی با عصبانیت جواب داد:« داداش تو رو خدا دوباره شروع نکن. خودت خوب می دونی اون کیه. نرگس سمائیان همسر بنده یعنی میخوای بگی نمی شناسیش؟ اگه اومدین اینجا همون حرفا سه سال پیش رو بزنین خواهش می کنم از خونه من برین بیرون» برادرش گفت:« علی تو هنوز دست از این دیوونه بازی هات بر نداشتی. چرا بچه بازی در می یاری. بیا بریم تهران می برمت پیش بهترین روانپزشکا. دست از این حرفا بردار» علی از شدت خشم بلند شد و ایستاد و گفت:« این شمائین که دیوونه اید من سالمم نیازی به دکتر ندارم» مادرش در حالی که داشت اشک می ریخت گفت:« علی جان، پسرم، نرگس دیگه اینجا نیست اون خدا بیامرز سه سال پیش مرد چرا نمی خوای قبول کنی» علی با گامهایی سریع و با عصبانیت به سمت اتاق خواب رفت و در را باز کرد و گفت:« بیایین اون اینجا خوابیده. چطور نمی بینید؟ شما ها یا کورید یا دیوونه. می خواهید منو هم با این کاراتون و حرفاتون دیوونه کنید» برادرش بلند شد ونگاهی توی اتاق خواب انداخت ولی کسی را ندید رو به علی کرد وگفت:« اینجا که کسی نیست. دست بردار. این کارا خوب نیست برات حرف در میارن. ما می دونیم که تو عاشق نرگس بودی و از دست دادن او برات خیلی سخت بود، همه ما ناراحت شدیم، ولی این دلیل نمی شه که این رفتار رو بکنی باید حقیقت رو قبول کنی هر چند تلخه، اون بنده خدا الان زیر یه خروار خاکه و تا حالا هفت کفن پوسونده» علی صورتش سرخ شد و داد زد:« حرف دهنت رو بفهم احترام خودت رو نگه دار حیف که برادر بزرگترمی و گرنه نشونت می دادم... برید از خونه من بیرون همین حالا و دیگه هم بر نگردید.» بازوی مادر و برادرش را گرفت و آنها را تا دم در برد. در را باز کرد و به زور از خانه خارجشان کرد. در را بست و همانجا پای در نشست و زد زیر گریه. نرگس با چشمهای خواب آلود در حالیکه دستش را جلوی چشمهایش گرفته بود تا نور اذیتش نکند به سمت او آمد و پرسید:« علی کی بود؟... چی شده چرا داری گریه می کنی؟...» اشکهایش را پاک کرد و با صدایی لرزان گفت:« چیزی نیست عزیزم کسی نبود تو برو بخواب»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط محمد | 

زنش کنار بستر او روی مبل نشسته بود و در حالیکه داشت تخمه میخورد به تلویزیون خیره شده بود. مرد توی بسترش بی حرکت خوابیده بود. دهانش نیمه باز بود و میشد لبهای خشک شده و زبان ترک خورده اش را دید. صدای خس خس سینه اش را میشد از دور شنید. به زحمت نفس میکشید. آهسته چشمهای گود رفته اش را باز کرد. چشمهای خمارش به طاق خیره شد. با صدایی بریده بریده و خیلی آهسته، به طوریکه به نظر میرسید دارد نجوا میکند، زنش را صدا کرد:

-         پریسا

زنش با بی حوصلگی جواب داد:

-         هان دیگه چته؟ باز چی میخوای؟

مرد کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:

-         میشه بری تو اون اتاق میخوام تنها باشم.

زن بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بردارد و سرش را برگرداند گفت:

-         نه نمیشه! مگه نمی بینی دارم تلویزیون می بینم.

مرد آهی کشید و سعی کرد هیکل نحیفش را که سرطان فقط یک پوست و استخوان از آن باقی گذاشته بود، تکان دهد. چند بار زور زد. زیر لب ناله میکرد و صدایی نامفهوم از خودش در می آورد که بیشتر شبیه زوزه بود. به یک باره تمام وجودش تیر کشید. آخ بلندی گفت و چند قطره اشک از چشمهایش جاری شد. برای چند لحظه بی حرکت ماند تا دردش فروکش کند. بعد با هر زحمتی بود خودش را چرخاند و به پهلو خوابید و پشتش را به زنش کرد. به نفس نفس افتاده بود. چشمهایش را بست تا خستگی در کند. تمام بدنش درد می کرد. استخوانهایش تیر می کشید.  حسابی خیس عرق شده بود اما تنش مانند یک تکه یخ سرد بود. درد امانش را بریده بود. قطره های اشک از روی گونه هایش سُر میخورد و روی بالش می چکید. همیشه میگفت: مرد باید خیلی ضعیف باشه که گریه کنه. به همین خاطر ته دلش به خودش می خندید. دردش یک دفعه فروکش کرد. دیگر چیزی احساس نمی کرد. فهمید که دیگر وقتش است. مدتها بود که منتظر این لحظه بود.

نفسش را جمع کرد و دوباره صدا کرد:

-         پریسا

-         اَه... دیگه چته؟ اگه گذاشتی یه فیلم ببینیم...

-         اَگه میشه رویت رو بکن اونور. میخوام بمیرم.

زن بدون آنکه یک کلمه از حرفهایش را شنیده باشد. جواب داد.:

-         باشه من نگاه نمیکنم. تو راحت باش.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:30  توسط محمد | 

 

          توی اتاقش کنار پنجره ایستاده بود و گوشی تلفن توی دستش بود. ولی صحبت نمیکرد. به نظر میرسید که منتظر بود تا از آن طرف خط جوابی بشنود. با عصبانیت و ناراحتی خاصی به سیگاری که توی دستش بود پک میزد و دود آن را از پنجره میداد بیرون. به یکباره حالت چهره اش عوض شد. از آن طرف خط جوابی شنید. سریع گفت:« آقای دکتر طالبی؟!!...». بعد یک پک محکم به سیگارش زد و ته سیگار را از پنجره بیرون انداخت. روی صندلی اش نشست و ادامه داد:« آقای دکتر طالبی، من دکتر زارعی هستم از بیمارستان شریعتی مزاحمتون میشم. مثل اینکه شما توی بیمارستانتون یه قلب پیوندی با گروه خونی A+ دارید. درسته؟... من یه بیمار دارم که به شدت به اون قلب نیاز داره باید حتما ظرف یکی دو هفته ی آینده بهش پیوند بزنیم. من پرونده این بیمار رو براتون فاکس میکنم . خواهش می کنم اونو بررسی کنید اگه مطابقت داشت با من تماس بگیرید...» در همین موقع شنید که از بلندگوی بیمارستان اسم او را صدا میکنند. از روی صندلی بلند شد و گفت:« آقای دکتر من باید برم یه مورد اورژانسی پیش اومده... پس خبرش با شما... خواهش میکنم منو بیخبر نذارین منتظرم... خیلی ممنون امری نیس خداحافظ.» گوشی را قطع کرد و سریع روپوشش را پوشید و به سمت بخش اورژانس به راه افتاد. وقتی رسید پرستاری به استقبالش آمد و در حالیکه نگاهش به پرونده توی دستش بود شروع کرد به توضیح دادن:« آقای دکتر بیمار یه پسر بیست ساله است که تصادف کرده. دست و یکی از دنده هاشم شکسته. خونریزی داخلی داره فشار سیزده روی دهه. احتمال ضربه مغزی هم میره الآن هم توی کماست». پرونده را از پرستار گرفت و نگاهی به آن انداخت و هردو بالا سر بیمار رفتند. سریع دست به کار شد و جلوی خونریزی را گرفت. ضربانش را بررسی کرد. بعد رو کرد به پرستار و گفت:« به خون نیاز داره... بهش خون تزریق کنید. راستی گروه خونیش چیه؟» پرستار گفت: «A+» لحظه ای مکث کرد و به دهان پرستار خیره شد. بی حرکت همانجا خشکش زد و مردمک چشمهایش تنگ شد. به نظر میرسید رفته است توی فکر. وقتی شنید A+ یاد پسرش افتاد که توی همین ساختمان دو طبقه بالاتر توی بخش سی سی یو بستری بود. پسرش ناراحتی قلبی مادرزادی داشت و چند روز پیش این مشکل حادتر شده بود به طوریکه مجبور شده بودند او را بستری کنند. باید   ظرف یکی دو هفته آینده حتما به او یک قلب پیوند میزدند وگرنه با این قلب زیاد نمیتوانست دوام بیاورد. ولی یک مشکلی وجود داشت. بدن او شرایط خاصی داشت که هر قلبی را نمی پذیرفت. صدای پرستار رشته افکارش را پاره کرد. فوری به خودش آمد. از پرستار جزئیات بیشتری خواست. هر چه پرستار بیشتر میگفت او متوجه میشد که مشخصات دقیقا با پسرش مطابقت دارد. وقتی از اتاق بیرون آمد با پدر و مادر پسر روبرو شد. پدر با نگرانی پرسید: « آقای دکتر حالش چطوره زنده میمونه؟» دکتر دوباره از فکر بیرون آمد و گفت: « وضعیتش خوبه ولی الآن تو کماست. دعا کنید به هوش بیاد... همین» و رفت. فکر آن پسر لحظه ای از ذهنش خارج نمی شد. خیلی سعی کرد خودش را از شر آن خلاص کند اما نتوانست. مثل بختک به جانش افتاده بود و نمیتوانست آن را از خود دور کند. به خاطر پیدا کردن یک چنین قلبی به هر دری زده بود و به هر کسی التماس کرده بود. اما حالا خیلی راحت میتوانست به آن دست پیدا کند. فقط به خودش بستگی داشت و تصمیمی که میگرفت. این اولین باری بود که چنین حسی بهش دست داده بود. برای اولین بار ته دلش میخواست که بیمارش بمیرد. مرتب صدای آن سوگند نامه پزشکی که خوانده بود مثل نوار توی گوشش پخش می شد. باید جان بیمارش را نجات میداد. خودش خوب میدانست که آن بیمار هنوز شانسی برای زنده ماندن دارد. اما از طرفی قلب این بیمار میتوانست جان پسرش را نجات بدهد. تنها فرزندش. بدجوری سر دو راهی گیر کرده بود. وقتی وارد اتاقش شد خودش را روی صندلی انداخت و به سقف خیره شد. از توی میزش یک پاکت سیگار در آورد و یک نخ از توی آن بیرون کشید. ولی همین که خواست آن را روشن کند کسی در زد. با عجله سیگار را توی کشو پنهان کرد و گفت بفرمایید. وقتی در باز شد دید همسرش است. با سرزنش گفت: « تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم پیش امیر علی بمون؟!!!...». همسرش با صدایی لرزان جواب داد: « اومدم ببینم کاری کردی؟ تونستی قلبی براش پیدا کنی؟ دیشب ضربانش کامل رفت. دکتر پور صمیمی احیاش کرد». دست توی موهایش کرد و آهی کشید و گفت: « به دکتر طالبی زنگ زدم. پرونده امیر علی رو هم براش فاکس کردم. قرار شد بررسی کنه خبرش رو بهم بده. دیگه به هرکی میتونسم زنگ زدم و رو انداختم» لحظه ای درنگ کرد. خواست که ماجرا را با همسرش در میان بگذارد. اما تردید کرد نمی دانست همسرش چه واکنشی نشان خواهد داد. ممکن بود به خاطر چنین فکری او را سرزنش کند. یا بر عکس آنقدر اصرار کند که باعث دردسر بشود. به همین خاطر ترجیح داد به همسرش چیزی نگوید.

          فردا وقتی برای معاینه بیمارش رفت متوجه شد حالش بهتر شده ولی هنوز تو کما بود. سرنگی را که توی جیب روپوشش بود خواست در بیاورد و به بیمار تزریق کند ولی لحظه رفت توی فکر. این سرنگ به بهبودی پسر خیلی کمک میکرد. میتوانست با تزریق نکردن این آمپول مرگ پسر را جلو بیندازد بدون آنکه کسی شک کند. به سمت در رفت ولی دوباره شک کرد. توی چهار چوب در ایستاد و برگشت. این دفعه با گامهایی سریع آمد آمپول را زد و از اتاق خارج شد.

          یک هفته گذشت روز به روز حال بیمارش بهتر میشد و بر عکس پسرش مانند گلی روی تخت داشت پژمرده میشد جواب دکتر طالبی هم منفی بود. دیگر تسلیم سرنوشت شده بود . توانی برای مبارزه کردن برایش نمانده بود. یک شب که نوبت کشیک او بود، داشت توی راهروی بیمارستان رد میشد که از ته راهرو دکتر پور صمیمی دوست قدیمی و دکتر پسرش را دید. دکتر پور صمیمی هم وقتی او را دید لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را از او دزدید. ولی با پاهای لرزان به سمتش آمد. وقتی به هم رسیدند پرسید: حال پسرم چطوره؟ دکتر پورصمیمی جواب داد: « ببین سعید همین چند دقیقه پیش دوباره یه حمله به پسرت دست داد ما هر کاری میتونستیم براش کردیم ولی نتونست مقاومت کنه متاسفم....» در همین موقع پدر آن پسر با یک جعبه شیرینی در حالی که با خوشحالی فریاد میزد « دکتر زارعی... دکتر زارعی...» از ته راهرو دوان دوان به سمت آنها آمد. دکتر پورصمیمی به سمت پیر مرد رفت و جلوی او را گرفت و گفت:« آقای دکتر در شرایط مناسبی نیستند. ایشون الآن پسرشون رو از دست دادند». پیر مرد گفت:« میخواستم فقط ازشون تشکر کنم...»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:30  توسط محمد | 

زیر آفتاب، توی میدان، کنار پیکان قدیمی و قراضه اش ایستاده بود. ساعت یک ظهر و آفتاب وسط آسمان بود. دستش را سایه بان کرده بود، عرق از سر و رویش میچکید. موهای جو گندمی اش از عرق خیس و صورت سفیدش بر افروخته شده بود. توی ماشین روی صندلی جلو مرد مسافری نشسته بود و با تکه کاغذی خودش را باد میزد. همه چیز زیر این آفتاب داشت ذوب میشد. همانطور که کنار ماشین ایستاده بود فریاد میزد:« انقلاب سه نفر انقلاب». یک زن و مرد جوان که تقریبا سی ساله به نظر میرسیدند در حالیکه صدای خنده هاشان را از چند متر آن طرف تر میشد شنید و نگاه همه را به خودشان جلب میکرد، آمدند و سوار ماشین شدند. راننده نگاهی توی ماشین انداخت و دوباره فریاد زد:« انقلاب یه نفر انقلاب». هنوز چشم به راه مسافر آخر بود که یکی دیگر از راننده ها به سمتش دوید و گفت:« سعید برو داره میاد. این مرتضویه رحم نداره. پدر سگ اگه ببیندت برات می نویسه ها!!». سریع پرید توی ماشین و روشن کرد. در حالی که زیر لب فحش می داد دنده را جا زد و راه افتاد. بعد رو کرد به مرد مسافری که جلو نشسته بود و گفت:« تخم حروم صبح تا حالا نبود، تا نوبت ما شد رسید. بی پدر رحم نداره فوری مینویسه. هر چی صبح تا حالا کار کردی یه دفه دود میشه میره هوا. من زیاد برام مهم نیس ولی بیچاره اون رفیقام که زن و بچه دارن دهنشون سرویس میشه». بعد ضبط قدیمی و پکیده ای را که با هزار زحمت سر جایش بند شده بود را روشن کرد. دستش را از پنجره برده بود بیرون و زیر لب همراه با نوار ترانه را زمزمه میکرد:« با اینا زمستونو سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم».

زن و مردی که عقب نشسته بودند هنوز با همان شور و حرارت مشغول حرف زدن بودند. مرد گفت: «خب خانم توسلی چطور شد برگشتید اینجا؟» زن جواب داد:

-        یک کار اداری پیش اومد مجبور شدم بیام اصفهان. صبح رسیدم. امشب هم دارم بر میگردم.

-        چکار میکنید؟ هنوز تهران زندگی می کنید؟

-        آره با یکی از فامیلهای پدرم ازدواج کردم و الآن هم دوتا بچه دارم. توی یه شرکت هم به عنوان طراح داخلی و دکوراسیون کار میکنم. شما چطور؟ ازدواج کردین؟

-        خب، منم با همسرم یه دفتر مهندسی زدیم و با هم کار میکنیم. فکر کنم همسرمو بشناسین. خانم نوروزی همکلاسی مون بود اگه یادتون باشه.

-        آره میشناسمشون. چه جالب... بهتون تبریک میگم. ایشالا خوش بخت بشین. یادمه اون موقع هم همش با هم بودید. از باقی بچه ها چه خبر؟ از همکلاسی هامون خبر ندارین؟

-        نه زیاد. من فقط  آقای مرادی رو می بینم اون هم به خاطر مسائل کاری. ولی خانومم هنوز با خانم جهانی و خانم الهی رفت و آمد داره. اونها هم توی یه شرکت ساختمانی بزرگ کار میکنند

-        راستی از دوستتون.... اسمش چی بود؟!! ... هان  یادم اومد آقای« بهرامی» خبری ندارین؟

-        چطور شد حالا وسط این همه یاد اون افتادید؟ هنوز فراموشش نکردید؟

-        نه این چه حرفیه!!! همین جوری خیلی دلم میخواد بدونم بعد از اینکه درس رو ول کرد چکار میکرده

-        منم زیاد ازش خبری ندارم. از وقتی که دانشگاه رو ول کرد و رفت دیگه ندیدمش. آدرس و شمارشو هم عوض کرد. انگار آب شد رفت تو زمین.

-        برا چی دیگه نیومد دانشگاه؟

-        نمی دونم شما باید بهتر بدونید. اگه اشتباه نکنم سال سوم بود که بعد از عید دیگه نیومد سر کلاس. بین بچه ها چو افتاده بود که به خاطر اینکه رابطش با شما قطع شد دیگه نیومد دانشگاه. راستی چطور شد که رابطتون بهم خورد؟ شما که با هم خیلی خوب بودید؟

-        هیچی. میدونید اون پسر خوبی بود ولی افکار عجیبی داشت. یه لحظه تصمیم میگرفت بمیره لحظه بعد تصمیم میگرفت زنده بمونه. همش توی خیال و رویا زندگی میکرد.

تقریبا به آخر مسیر رسیده بودند. مرد دست کرد توی جیبش تا کرایه را حساب کند ولی زن جلویش را گرفت و گفت: «به خدا اگه اجازه بدم حساب کنید. مسیر قبل رو هم شما حساب کردید. این دفه من حساب میکنم. باورکنید ناراحت میشم». بعد دست کرد توی کیفش تا پول در بیاورد ولی وقتی در کیفش را باز کرد سیصد تومان بیشتر نداشت. تازه یادش آمد که پولهایش را توی چمدان در هتل جا گذاشته. تمام کیفش را زیر و رو کرد. اما دریغ از یک ده شاهی. همه کلیدها و کارتها و موبایلش را بیرون ریخت ولی بی فایده بود. مرد که این وضع را دید دوباره گفت:« خانم توسلی اجازه بدین این دفه را من حساب کنم دفه بعد که ما اومدیم تهران شما حساب کنید». زن سرش را بالا کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:« چی... نه نه ... چیزه... کارت ملی ام را گم کردم نمیدونم کجا انداختمش» برای یک لحظه بی حرکت ثابت ماند و خیره شد. فکری به ذهنش رسید. از توی جیب پشتی کیفش یک تقویم جیبی قدیمی که تاریخش مال هشت سال پیش بود در آورد و از لای آن یک هزار تومانی که از وسط تا شده بود برداشت و لحظه ای درنگ کرد و به اسکناس خیره شد. بعد با تردید آن را به راننده داد و گفت: « آقا دو نفر حساب کنید». راننده نگاهی از توی آیینه به زن انداخت و بدون آنکه چیزی بگوید چهار صد تومن باقی پولش را داد. بعد هم مسافر ها از ماشین پیاده شدند. وقتی راننده پشت اسکناس را نگاه کرد سر جایش خشکش زد. سرش تیر کشید. دل آشوبه ای به جانش افتاد. چند دقیقه ای به نوشته ای که روی اسکناس نوشته شده بود خیره شد. نوشته بود: « در ازای این هزار تومانی تمامی  لحظه های تنهایی شیرین توسلی را خریدم. باشد که هرگز تنها نشود- سعید بهرامی 1/1/1378» . بعد از توی داش برد ماشین یک سر رسید را که تاریخش مال هشت سال پیش بود را در آورد و از لای آن یک اسکناس هزار تومانی که تا هم نخورده بود در آورد. پشت این هم نوشته بود:

«با این هزار تومانی تمامی رویاهای سعید بهرامی را خریدم، تا همیشه در رویاهایش باشم»

شیرین توسلی 1/1/1378

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:18  توسط محمد | 

بعد از ظهر گرمی بود. روی تخت دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. اتاق ساکت و آرام بود و جز صدای پنکه هیچ صدایی به گوش نمی رسید. ناگهان صدای موبایل آرامش اتاق را پاره کرد. غرغر کنان زیر لب گفتم:« اَه باز هم مَسِیج». از بالای تخت گوشیم را برداشتم:« ساعت پنج، جای همیشه». ساعت را نگاه کردم، چهار و نیم بود. کتاب را بستم و توی قفسه سر جایش گذاشتم. لباسهایم را پوشیدم و تلفن را برداشتم:

-         الو، یه تاکسی میخواستم برای اشتراک133

-         تا پنج دقیقه دیگه میاد

سیگاری روشن کردم و رفتم بیرون منتظر ایستادم. چند دقیقه بعد تاکسی آمد. وقتی سوار شدم راننده جوان نگاهی از توی آیینه به من انداخت و خیلی مؤدبانه پرسید: « کجا تشریف میبرید قربان؟». جواب دادم:« سی وسه پل». تقریبا پنج و ده دقیقه بود که رسیدم آنجا. وقتی از تاکسی پیاده شدم، او را دیدم که روی نیمکت چوبی هیمشگی نشسته بود. همان نیمکتی که بین دو تا درخت چنار بزرگ، کنار آب بود. تنها نیمکت توی پارک بود که صبح و بعد از ظهر سایه داشت. اسمش را گذاشته بود «سکوی پرتاب».  نمی دانم چرا این اسم را انتخاب کرده بود. هرگز هم نفهمیدم. روی نیمکت رو به رودخانه و پشت به پیاده رو نشسته بود. سرش را میان دستانش گرفته و به جلوی پایش خیره شده بود. پشت سرش ایستادم و سلام کردم اما جوابی نداد حتی برنگشت پشت سرش را هم نگاه کند. تعجب کردم. بلند تر سلام کردم باز هم بدون هیچ عکس العملی همانطور نشسته بود. شانه اش را تکان دادم. ناگهان برگشت و من را دید. دست کرد از زیر مقنعه اش گوشی ها را از توی گوشش در آورد و گفت: « ببخشید گوشی توی  گوشم بود نفهمیدم اومدی». با دست تعارف کرد که کنارش بشینم. من هم آن سر نیمکت نشستم. دوباره گوشی ها را گذاشت توی گوشش و به آب خیره شد. خواست که عینک قهوه ای رنگ بزرگی را که به چشم داشت بر دارد ولی منصرف شد. شاید میترسید از توی چشمهایش بخوانم که در دلش چه میگذرد. از پشت عینک تصویر محوی از چشمهایش پیدا بود. اما از همین تصویر محو هم میشد فهمید که چقدر چشمهایش سنگین است. آن برق همیشگی را نداشت. من هم به آب خیره شده بودم. هیچکدام جرئت نداشتیم توی چشم همدیگر نگاه کنیم. از نگاه هم فراری بودیم. سکوت سرد و سنگینی بین ما نشسته بود و فاصله بین ما را پرکرده بود. تسلیم این سکوت شده بودیم و میلی برای شکستنش نداشتیم یا شاید توانش را نداشتیم. نگاهم به رودخانه که زیر نور قرمز رنگ غروب خورشید مانند جام پر از خون بود دوخته شده بود. ناگهان متوجه شدم انگشتهای سردش میان انگشتانم می خزد. بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم، اما او رویش را برگردانده بود تا من نتوانم چهره اش را ببینم. چشمهایم را بستم و دستهای سرد و ظریفش را توی دستم فشردم. احساس میکردم این آخرین باری است که این دو دست در هم آرام میگیرند. همه حواسم به دست او بود که ناگهان دستش لرزید. سعی کرد آرام آرام دستش را از توی دستم در بیاورد، من هم دستش را رها کردم. از توی جیبش موبایلش را در آورد. زیر لب گفتم : « اَه باز هم مسیج». بعد بلند شد و بدون آنکه چیزی بگوید دستی تکان داد و رفت. وقتی میرفت به او خیره شدم. تا به حال او را اینقدر زیبا ندیده بودم. یک لحظه ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. سریع سرم را انداختم پایین. وقتی سرم را بلند کردم او در میان جمعیت گمشده بود. نگاهی به جای خالیش روی نیمکت انداختم. سیگاری روشن کردم و در امتداد رودخانه به راه افتادم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 3:28  توسط محمد | 

   از پنجره به بیرون نگاه کرد. غروب سرد و دلگیری بود. آسمان یک دست قرمز شده بود و گرد و غبار آن را تیره کرده بود. سراغ یخچال رفت ولی خالی بود. از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود. یک قاچ پیتزا که از دیشب مانده بود و چند تکه نان و یک لیوان آب از توی یخچال برداشت. در حالی که شامش را می خورد، سراغ پیغام گیر تلفن رفت. یک پیغام داشت. از شهرستان بود. طبق معمول مادرش تلفن کرده بود تا حالش را بپرسد و ببیند چیزی کم و کسر ندارد.بیچاره ها نمی دانستند که پسر عزیزشان چند ماهی است که به خاطر مشروط شدن و فعالیت های سیاسی از دانشگاه اخراج شده است. چند بار سعی کرده بود به آنها بگوید اما نتوانسته بود. وقتی یادش می آمد که با چه ذوقی و چه زحمتی پسرشان را فرستادند دانشگاه و تنها دلخوشی شان این بود که پسرشان مهندس است، راه گلویش بسته می شد و نمی توانست ماجرا را برای آنها تعریف کند.

   دلش گرفت. لباسهایش را پوشید تا برود بیرون و قدم بزند. وقتی خواست از اتاقش خارج شود لحظه ای مکث کرد. چیزی یادش آمد. برگشت و از زیر تختش یک کارتون پر از کتاب بیرون کشید. نگاهی به آنها انداخت و دستی رویشان کشید. این کتابها تنها سرمایه اش بودند. بهترین دوستهایش بودند. ساعتها می نشست و با شخصیتهای داستانهای این کتابها حرف میزد و درد دل میکرد. آنها را به اسم صدا میزد. « آناکارنین» « ربه کا» « راسکلنیکف» « آقای مرسو» «پوتاپیچ» همه آنها دوستهای واقعی اما خیالی او بودند.تنهاییش را با آنها تقسیم میکرد و با آنها زندگی میکرد. از میان کتابها یکی را بیرون کشید،« بیگانه» البر کامو بود.

   تا وارد کوچه شد باد سردی توی صورتش خورد. زیپ کاپشنش را بست و یقه اش را زد بالا. کتاب را زیر بغلش گذاشت و دستهایش را کرد توی جیبش و در امتداد کوچه به سمت پارک نزدیک خانه اش به راه افتاد. توی جیبش فقط دو تا هزاری باقی مانده بود و باید با این پول تا آخر ماه سر می کرد. تا پارک، دو سه خیابانی فاصله بود ولی تصمیم گرفت این راه را پیاده برود. شهر انگار یخ زده بود. مردم سرشان را پایین انداخته بودند و تند تند در پیاده رو در حرکت بودند. وقتی به پارک رسید روی نیمکت آهنی پارک نشست. سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد. چند دقیقه ای بی حرکت روی آن نشست تا جایش گرم شد. یک سیگار در آورد و روشن کرد. کتابش را برداشت و زیر نور چراغ پارک شروع کرد به خواندن. عاشق قسمت محاکمه این کتاب بود. از همان فصل شروع کرد. تقریبا تمام جمله ها را از حفظ بود.غرق در افکارش و کتاب بود که متوجه شد دست کوچکی آستینش را می کشد. نگاهش را از روی کتاب برداشت، دید پسرک دست فروشی به او خیره شده است. پسرک یک قفس توی دستش داشت که در گوشه ای از آن مرغ عشق آبی رنگی از سرما کز کرده بود. پسرک با صدایی لرزان گفت: «آقا میخوای برات فال بگیرم». جواب داد : « نه عزیزم برو» پسرک اصرار کرد: « آقا تو رو خدا یه دونه از اینا رو بخر». دست کرد توی جیبش و گفت: « خیلی خوب یکی از اون فال خوبها تو بده». پسر مرغ عشق را از ته قفس بیرون کشید و به زور یک فال گذاشت تو دهانش و گفت بفرمایید آقا. تازه یادش آمد که دو تا هزاری بیشتر ندارد. به پسرک گفت: « من فقط هزاری دارم تو پول خرد نداری» پسرک با شیطنت به نشانه منفی سری تکان داد. لحظه ای مردد شد ولی وقتی نگاهش به نگاه پسر افتاد، یکی از آن هزاریها را در آورد و  به پسر داد و گفت : برو خوش باش. فال را باز کرد این شعر حافظ بود(( جام می و خون دل هریک به کسی دادند  در دایره قسمت اوضاع چنین باشد))

   نگاهش به سینمای آن طرف خیابان افتاد. چند ماهی بود که یک فیلم را نمایش میداد. خیلی تعریف این فیلم را شنیده بود. یکی از دوستهایش سه بار این فیلم را دیده بود. از خودش پرسیده بود مگر این فیلم چی دارد که سه دفعه آن را دیده؟ امشب شب آخری بود که این فیلم را نمایش میداند و این هم سانس آخر بود. هر دفعه که می خواست برود و این فیلم را ببیند یک کاری برایش پیش می آمد یا یکی از دوستهایش می آمد خانه اش یا جایی دعوتش می کردند. اما امشب بهترین موقعیت بود . به سمت باجه بلیط فروشی رفت. پیرمردی که توی باجه نشسته بود تا نگاهش به او افتاد لبخندی بر لبانش نقش بست. انگار که از قبل منتظر او بود. رفت جلو و پرسید. حاج آقا فیلم شروع شده؟ پیر مرد جواب داد: بله پسرم نیم ساعتی هست که شروع شده. قیمت بلیط هزار تومان بود. هزاری ته جیبش را داد به پیر مرد و داخل شد. روی سر در سینما شعار تبلیغاتی فیلم نظرش را جلب کرد. بزرگ نوشته بودند (( شاید نفر بعد شما باشید)).  در سالن را باز کرد و به آرامی وارد شد. چند نفر برگشتند و به او نگاه کردند. با هم در گوشی صحبت کردند و کم کم هیاهو تمام سالن سینما را فرا گرفت. همان انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا کرد و نشست. تا به پرده نگاه کرد با صحنه عجیبی روبرو شد. چیزی را که میدید نمی توانست باور کند. یک نمای بسته از صورت خودش بود که روی پرده افتاده بود. لحظه ای مات ومبهوت به تصویرش خیره شده بود. بعد به آرامی و با تردید دستش را بلند کرد و تکان داد. درست مثل یک آیینه بزرگ تصویر روی پرده هم دستش را تکان داد. به یک باره چراغها همه روشن شدند و جمعیت بلند شدند و برای او دست زدند. در میان جمع پسرک دست فروش را دید که برای او دست میزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط محمد | 

روی صندلی پلاستیکی نشسته بود. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و سرش را در میان دستهایش گرفته بود و به سرامیکهای کف راهرو خیره شده بود. غرق در افکارش بود و اصلا به اطرافش توجه نمی کرد. آدمهای زیادی از جلویش عبور می کردند ولی او به هیچکدام از آنها اهمیت نمی داد. تا اینکه احساس کرد صدایی آشنا به او نزدیک میشود. سرش را بلند کرد و دید که دکترِ همسرش به همراه یک مرد میانسال از جلوی او رد میشوند. مثل فنر از جایش پرید و به دنبال آنها به راه افتاد. یک قدم از آنها عقبتر حرکت میکرد و منتظر بود تا صحبت آنها تمام شود. آنقدر ذهنش مشغول بود که اصلا نمی فهیمید آنها چه میگویند. چند قدم که جلوتر رفتند مرد میانسال با دکتر خداحافظی کرد و از او جدا شد. سریع خودش را به دکتر رساند و گفت:« سلام آقای دکتر حال همسرم چطوره؟». دکتر نگاهی به چهره او انداخت وپرسید:« همسرتون؟!!». فوری جواب داد:« بله، خانم زمانی، دو روز پیش به علت ضربه مغزی آوردنش اینجا. هنوز به هوش نیومده؟». دکتر که تازه متوجه شده بود، به راهش ادامه داد و در حالی که پرونده توی دستش را نگاه میکرد، گفت:« آها... نه ایشون هنوز به هوش نیومدند ولی علائم حیاتیشون تقریبا رضایت بخشه». بغض گلویش را گرفته بود و صدایش میلرزید. با همان حالت پرسید:« آقای دکتر حالش خوب میشه؟ هنوز امیدی هست؟». دکتر برای لحظه ای ایستاد و نگاهش را از روی پرونده برداشت و رو به او کرد و گفت:« ببینید آقای...» جواب داد« ذاکری هستم». دکتر ادامه داد«ببینید آقای ذاکری نمی خوام بیخودی امیدوارتون کنم. اگه تا فردا خانمتون به هوش نیاد دیگه نمیشه بهش امید داشت، تا اینجا هم خیلی مقاومت کرده». آب دهانش را به زور قورت داد و سعی کرد که بغضش را فرو بدهد. غرورش اجازه نمی داد که جلوی دکتر گریه کند. با صدایی لرزان و کلماتی بریده بریده پرسید:« یعنی هیچ کاری نمیشه براش کرد؟» دکتر دستش را روی شانه او گذاشت و با لحنی دلسوزانه گفت:« ما هر کاری که میتونستیم برای ایشون انجام دادیم. تنها کاری که میتونید  برای ایشون بکنید اینه که براش دعا کنید» دکتر این را گفت و راه افتاد. سرجایش خشکش زده بود و به دیوار روبرویش خیره شده بود، که ناگهان چیزی به یادش آمد. به سمت دکتر دوید و گفت: « آقای دکتر میتونم ببینمش؟» دکتر بدون آنکه به او نگاه کند گفت:« خیر آقا» دست دکتر را با دستهای سردش گرفت و با التماس گفت:« آقای دکتر خواهش میکنم فقط برای چند دقیقه، قول میدم زیاد طول نکشه» دکتر با سردی جواب داد« نمیشه جانم همسرش شما توی بخش مراقبتهای ویژه است و شما هم نمیتونید برید اونجا. در ضمن فایده ای هم نداره اون نه شما رو میبینه نه صداتو میشنوه که...» حرف دکتر را قطع کرد و گفت:« آقای دکتر میشنوه به خدا میشنوه. تو رو جون هرکی دوست داری بذلر ببینمش. ممکنه که دیگه هرگز اونو نبینم. نمی خوام یه عمر با عذاب و بدبختی زندگی کنم. خواهش می کنم تو رو جون زن و بچه ات بذار...» تا این را گفت دکتر ایستاد و با غضب به او نگاه کرد ولی تا نگاهش به چهره غم زده و درهم او که خیلی بیشتر از سنش نشان میداد انداخت، حالت چهره اش عوض شد و گفت:« مرد حسابی، اینکار مسئولیت داره. اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته من جواب خونواده اش رو چی بدم». فوری مثل بچه ای که به پدرش التماس می کند گفت:« قول میدم هیچ اتفاقی نیفته من خودم مسئولیت همه چیز رو قبول میکنم. من اینجام، فرار که نمی کنم.» دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد و قطره قطره روی گونه هایش جاری شدند. دکتر سری تکان داد و گفت:« خیلی خب بیا ببینم چکار می تونم برات بکنم » بعد هم او را برد توی اتاقی و یک روپوش سبز رنگ به او داد که بپوشد و یک نقاب هم داد تا به صورتش بزند. دکتر جلو حرکت میکرد و او پشت سرش میرفت. داخل بخش مراقبتهای ویژه که شدند از جلوی دو اتاق گذشتند و از پنجره اتاق سوم همسرش را دید که روی تخت خوابیده بود و کلی سوزن به او وصل کرده بودند. دکتر در اتاق را باز کرد و گفت: « آقای ذاکری من باید بروم کار دارم وقتی که کارتان تمام شد اتاق رو ترک کنید. خواهش میکنم زیاد طول نکشد. برای بیمار خوب نیست.» در حالیکه به همسرش خیره شده بود احساس کرد که راه گلویش بسته شده است. بدون آنکه سرش را برگرداند، سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد با چشمهای گریان و قدم های لرزان خیلی آهسته به سمت تخت همسرش رفت . وقتی به او نزدیک شد، دستی روی موهای قهوه ای رنگ همسرش کشید که از زیر باند روی سرش بیرون آمده بود و با دست دیگرش جلوی دهانش را گرفته بود تا مبادا صدای هق هقش بلند شود. بی اختیار اشک میریخت و تمام هیکلش میلرزید. آهسته زیر لب میگفت:« سلام خانم چقدر می خوابی. نمی خوای پاشی. شیرین چشماتو باز کن» احساس کرد که زانوهایش دیگر تحمل وزنش را ندارد. همانجا که ایستاده بود پای تخت، زانو زد و دست همسرش را گرفت و بوسید. رد این حالت مثل آدمی شده بود که تو کلیسا در برابر پیکره مریم مقدس زانو زده باشد و دعا بخواند. زمزمه کنان می گفت: عزیزم بیدار شو، بسه دیگه، غلط کرد، به خدا قول میدم که دیگه از این غلطا نکنم، دیگه روت دست بلند نمی کنم این دفعه اول و آخری بود که همچین گهی خوردم، اصلا هر چقدر دلت میخواد منو بزن نامردم اگه یک کلمه حرف بزنم. خودت میدونی که چقدر دوست دارم. اون شب هم دست خودم نبود. اگه بیدارشی قول میدم اون سرویس رو برات بخرم» صندلی را که نزدیکش بود به سمت خودش کشید و روی آن نشست. دست شیرین را محکم گرفت و سرش را روی دستش گذاشت و همانجا پای تخت خوابش برد.

نزدیک صبح بود که دو تا پرستار وارد اتاق شدند. پشت سر آنها دکتر هم وارد اتاق شد. یکی از پرستارها گفت: آقای دکتر کاملا به هوش آمده. پرستار دیگر ادامه داد: ضربان و فشارش هم عادیه. دکتر بلند گفت:« آقای ذاکری بیدار شین خدا شما رو خیلی دوست داشته دعاتون مستجاب شد. بعد چشمهای بی رمق و خمار شیرین را معاینه کرد. ولی او همچنان خواب بود. دکتر دوباره گفت: «آقای ذاکری بیدار شین همسرتون به هوش آمده» بعد با دست شانه او را تکان داد . در همین لحظه بدن او مثل یک تیکه چوب خشک از روی صندلی به زمین افتاد. صورتش کبود شده بود و بدنش مثل سنگ سفت و سرد شده بود

دکترها علت مرگش را سکته مغزی، به خاطر فشار عصبی زیاد تشخیص دادند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 2:39  توسط محمد | 

توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و دستهایش را کرده بود توی جیب بارانی اش و سرش را مثل لاک پشت کرده بود توی یقه اش. از زور سرما روی پایش بند نبود و به خود می لرزید. نگاهی به ساعتش انداخت، پنج و بیست دقیقه بود. با خودش می گفت:« خدا کنه بیاد، نکنه یادش بره... اما نه... حتما میاد. خودش دیشب زنگ زد، من که بهش نگفته بودم. خودش زنگ زد و گفت که میخواد منو ببینه، تازه آخرش هم موقع خداحافظی بهم گفت «عزیزم». آره مطمئنم که میاد. هنوز ده دقیقه مونده تا قرار. من خیلی زود اومدم سر قرار، اون هنوز دیر نکرده. نباید اینقدر زود میومدم. اگه الآن منو ببینه چی فکر میکنه. حتما پیش خودش فکر میکنه اونقدر هول بودم که یک ربع زودتر اومدم سر قرار. خدا کنه که بیاد. خدایا یه کاری کن که حتما بیاد، برا تو که کاری نداره . تو فقط کافیه یادش بندازی که با من قرار داره همین... هیچ کار بیشتری لازم نیست که بکنی . این هم که کار سختی نیست، باقی اش خودش درست میشه.»

زیر چشمی به ساعتش نگاه کرد. تازه پنج دقیقه گذشته بود.« اه این عقربه ها هم که از جاشون تکون نمی خورن. حالا اگه جای دیگه ای بود اینقدر سریع می رفتن که آدم نمی فهمید چطور وقت میگذره ولی حالا جون میکنن تا برن جلو. دیگه به ساعت نگاه نمی کنم این دفعه آخری بود که به ساعت نگاه کردم. اصلا اگه بهش فکر نکنم هم زمان زودتر میگذره و هم اون زودتر میاد. همیشه همین طور بوده، هر وقت به چیزی زیاد فکر می کنی درست برعکس میشه، هر وقت دلت خیلی بخواد که یه چیزی اتفاق بیفته هیچ وقت اتفاق نمی افته. باید خودم رو با یک چیز دیگه ای مشغول کنم، باید به یک چیز دیگه ای فکر کنم. اصلا بهتر ماشینها رو بشمارم. اما نه... سخته... بهتره ده تا ده تا ،تا پونصد بشمارم جِر هم نمی زنم. تا آخرش می شمارم. تا اون موقع حتما اومده. ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، ... آخه یکی نیست به تو بگه احمق، ایستگاه اتوبوس هم جای قرار گذاشتن بود. حالا پیش خودش فکر میکنه که تو همش با اتوبوس این ور و اون ور میری. حداقل دم یک کافی شاپی، کافی نتی، کتابفروشی قرار میگذاشتی. تو هیچ وقت آدم نمیشی.»

ایستگاه کم کم شلوغ شده بود. همه مردم توی ایستگاه چشم به آخر خیابان دوخته بودند و منتظر بودند ببینند کی اتوبوس ظاهر می شود. بعد از چند دقیقه اتوبوسی وارد ایستگاه شد. سیل جمعیت به سمت اتوبوس سرازیر شد و ناخود آگاه او را هم با خود به سمت اتوبوس کشاندند. با هر زحمتی بود خود را از میان جمعیت بیرون کشید. نفس عمیقی کشید و سر وضعش را مرتب کرد. با وسواسی خاص درست مثل مادری که فرزندش را برای روز اول مدرسه آماده میکند، لباسهایش را مرتب می کرد. دزدکی نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت، دو دقیقه از پنج و نیم گذشته بود. باخودش گفت:« الآن دیگه باید پیداش بشه. حالا اگه اومد بهش چی بگم، سر حرفو چطوری باز کنم. خدایا کمکم کن. خدایا جون هر کی دوست داری کمکم کن. خدایا یه کاری کن که بیاد قول میدم که چیز دیگه ای نخوام. این آخریشه باورکن راست میگم. امتحان دیروزم هم که خراب شد و تو هم اصلا کمکم نکردی، با اینکه کلی نذر کرده بودم تازه میتونستم تقلب هم بکنم ولی نکردم، حالا دیگه اینجا جبران کن خدایا. بهم نشون بده که میتونی هر کاری که بخواهی رو انجام بدی. من که هیچ وقت چیز زیادی از تو نخواسته بودم. همین یه بار، قول می دم که دیگه آخریش باشه. بابت دیروز هم ببخشید، توبه می کنم. البته میدونم که منو به خاطر این چیزا مجازات نمی کنی. اه اصلا نباید به این چیز ها فکر کنم دوباره از اول می شمارم ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد ... اگه تا پنج دقیقه دیگه نیومد میرم از تلفن عمومی یه زنگ میزنم به گوشی اش. شاید نتونسته اینجا رو پیدا کنه. خودش می گفت پایین شهر رو زیاد بلد نیست. یا شاید هم اومده و منو توی این جمعیت ندیده یا با یکی دیگه اشتباه گرفته و رفته. اما نه ... بهش زنگ نمی زنم. فکر میکنه جایی خبریه تازه خیلی زشته از تلفن عمومی زنگ بزنم. نه اینکارو نمی کنم. اگه تا پنج دقیقه دیگه نیومده میرم، یک لحظه هم بیشتر صبر نمی کنم.»

ایستگاه دوباره شلوغ شده بود و جمعیت حتی تا وسط خیابان هم رفته  بود. او هم به نرده های کنار پیاده رو تکیه داده بود و به ماشینهایی که رد می شدند خیره شده بود. یک دویست و شش مشکی جلوی ایستگاه ایستاد و دختری از توی آن با دقت به جمعیت توی ایستگاه نگاه میکرد. قلبش به یکباره فروریخت و لرزش خفیفی در درونش افتاد. خودش را از نرده ها جدا کرد و صاف ایستاد. دستهایش را از جیبش در آورد و طوری ایستاد که نظر دختر را به خودش جلب کند. اما هنوز دختر او را ندیده بود. خواست که برود جلو که ناگهان دختری از توی ایستگاه در میان جمعیت دستی تکان داد و به سمت ماشین دوید و سوار شد و رفتند. سر جایش خشکش زد. بی حرکت و مات به کف خیابان خیره شده بود. « لعنت به این شانس.... خدایا یک بار نشد از تو چیزی بخواهم و به من راحت بدهی. آخر تو چه خدایی هستی. خدایا نمی خواهی یک کاری بکنی که او بیاد؟ مطمئنی؟ یک بار دیگه ده تا ده تا تا پونصد می شمارم اگه اومد که هیچ اگه نیومد دیگه جدی جدی میرم. خدایا یک کاری کن تا قبل از پونصد بیاد ده بیست سی چهل ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 1:51  توسط محمد | 

خانه در نوک تپه پستی قرار داشت. می توانستی از آن بالا رودخانه، آغل و بعد گندمزار پوشیده از گلهای لوبیای قرمز را، که فرا رسیدن فصل درو را مژده می داد، ببینی.

تنها چیزی که زمین به آن نیاز داشت ریزش باران و یا حداقل رگبار بود. سرتاسر صبح را لنچو کاری نکرده بود جز این که به سمت شمال شرق آسمان خیره شود.

- زن، فکر می کنم بزودی تمام دور و برمان را آب فرا بگیره.

زن که داشت شام را حاضر می کرد، گفت:

- بله به لطف خدا.

موقع خوردن شام ،همانطوری که لنچو پیشبینی کرده بود ، دانه های درشت باران شروع به باریدن کرد. لنچو فریاد زد :

- آنها قطره های باران نیستند که از آسمان می بارند، بلکه سکه های تازه آند. این قطره های درشت سکه های ده سنتاوی هستند و دانه های ریز پنج ...

با قیافه ای راضی و خشنود به گندمزار رسیده و به گلهای لوبیای قرمز چشم دوخت که در پس پرده ای از باران پوشیده شده بود. اما ناگهان تند بادی وزید، و به همراه باران تگرگ دانه درشتی از آسمان فروریخت. دانه های درشت تگرگ واقعا شبیه سکه های نقره ای بودند.

مرد نا امید فریاد زد:

-  حالا هوا واقعا داره بد می شه

و ادامه داد:

- خدا کنه هر چه زودتر بند بشه.

هوا به این زودی ها خوب نشد. ریزش تگرگ به مدت یک ساعت تمام در خانه، باغ، تپه، گندمزار و سرتاسر تپه ادامه یافت.مزرعه تا چشم کار می کرد سفید بود. گویی که آن را با قشری از نمک پوشانده بودند. برگی روی درختان باقی نمانده بود. همه گندمها نابود شده بودند. دیگر گلی روی ساقه های لوبیا به چشم نمی خورد. غمی همه وجود لنچو را فراگرفت. وقتی طوفان تمام شد، او در وسط مزرعه ایستاد و به پسرانش گفت:

-  هجوم ملخها چیزی بیشتر از این باقی می گذاشت... تگرگ چیزی باقی نگذاشته است: امسال نه گندم داریم نه لوبیا...

آن شب، شب غم انگیزی بود:

-  این همه کار و زحمت برای هیچ و پوچ!

-  کسی هم نیست که به ما کمک کند!

-  امسال همه مان گرسنه خواهیم بود...

اما دل همه آنهایی را که در وسط دره، در آن خانه دور افتاده و منزوی زندگی می کردند، امیدی گرم می کرد: کمک و یاری از جانب خدا.

-      نگران نباشید، گر چه ظاهرا همه چیز از دست رفته و خسارت زیادی به ما وارد شده، اما به یاد داشته باشید که کسی از گرسنگی نمی میرد!

در طول شب لنچو درباره تنها امیدش اندیشید: کمک و یاری از جانب خدا، خدایی که چشمانش همه چیز را می بیند، حتی آنچه در عمق وجدان آدمی نهفته است.

یکشنبه آینده، در سپیده سحر، بعد از اینکه خود را قانع کرد  که روحی حمایت و پشتیبان وجود دارد، شروع کرد به نوشتن نامه ای که خودش می بایست آن را به شهر می برد و پست می کرد. نوشته چیزی نبود جز نامه ای به خدا. او نوشت:

-  خدایا اگر به من کمک نکنی، من و خانواده ام امسال گرسنه خواهیم ماند. من نیاز به یکصد پزو پول دارم تا هم مزرعه را دوباره بکارم و هم تا برداشت محصول زنده بمانم، زیرا بارش تگرگ ....

او پشت پاکت نوشت« به خدا » و نامه را داخل آن گذاشت و مضطرب و پریشان به شهر رفت. در اداره پست تمبری به پشت پاکت چسباند و آن را در صندوق پست انداخت.

یکی از کارمندان پست در حالی که از ته دل می خندید به سمت اطاق رئیس اداره رفت و نامه خدا را به او نشان داد. رئیس با دیدن نامه به خنده افتاد، اما بلافاصله حالت جدی به خود گرفت و در حالی که با نامه آهسته و پشت سر هم روی میز ضربه میزد چنین نظر داد:

- چه ایمانی! کاش من هم مثل مردی که این نامه را نوشته است، چنین ایمانی داشتم. با اعتماد و اطمینان، امیدوار میشدم که او میداند چطور می شود امیدوار شد. آن وقت با خدا مکاتبه می کردم.

بدین ترتیب نامه ای که نمی شد آن را به گیرنده اش تحویل داد، ایمان عجیب و نادری را آشکار ساخته بود که رئیس پست تصمیم گرفت برای حفظ آن، به نامه جواب دهد. اما وقتی سر پاکت را باز کرد، دریافت که برای جواب دادن به آن، او چیزی بیش از حسن نیت، مرکب و کاغذ نیاز دارد. اما سر قولش بود: از هر یک از کارمندان مقداری پول جمع کرد. خودش نیز قسمتی از حقوقش را روی آن گذاشت و چند دوست دیگر را وادار کرد تا به عنوان صدقه مبالغی بپردازند.

امکان نداشت که همه یکصد پزو را تهیه کند، بنابر این توانست اندکی بیش از نصف پول درخواستی را برای آن کشاورز بفرستد. او اسکناسها را به همراه نامه ای که فقط با کلمه خدا امضا شده بود، در داخل پاکت گذاشت و به آدرس لنچو فرستاد.

یکشنبه آینده ، لنچو اندکی زودتر از معمول به شهر آمد تا ببیند که آیا نامه ای برایش آمده است یا نه. در اداره، مامور پست نامه را به او داد، در آن هنگام رئیس پست از دفترش آنها را می نگریست و در وجودش رضایت و خشنودی کسی را که عمل خوبی را انجام داده باشد، تجربه می کرد. لنچو وقتی اسکناسها را دید، کمترین اثری از شگفتی و تعجب در قیافه اش دیده نشد- این به خاطر ایمانش بود- اما وقتی آنها را شمرد عصبانی شد... . خدا هیچ وقت نمی توانست اشتباه کند و حتی نمی توانست آنچه را لنچو درخواست کرده بود را رد کند!

از این رو بلافاصله به سمت باجه رفت و تقاضای کاغذ و قلم کرد . روی میز تحریر عمومی شروع به نوشتن نامه ای دیگر کرد. با هر کلمه ای که می نوشت ابرویش بالا و پایین می رفت. وقتی نامه را تمام کرد باز به سمت باجه رفت، تمبری خرید و پشت پاکت چسباند و با مشت روی آن کوبید.

چند لحظه بعد که نامه داخل صندوق پست افتاد، مامور پست رفت و آن را باز کرد و خواند:

- خدایا: از پولی که من خواسته بودم، هفتاد پزو به دستم رسید. بقیه اش را برایم بفرست، چون من به آن پول سخت احتیاج دارم. اما آن را به وسیله پست نفرست، زیرا کارکنان پست همگی یک مشت کلاه بردارند. لنچو.

 (نوزده داستان کوتاه )

 ترجمه: فرهاد منشوری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 1:11  توسط محمد |